از زور بیکاری !

عجب وضعی شده ! از سر بیکاری تو شرکت کتاب می خونم ! حوصلم از بازی کردن هم سر رفته !چشم

بعد از حرفهای اونروز ببین کارم به جایی رسیده که باید تو خواب ببینم که بغلت میکنم ! بعد میگه چرا میری دکتر اعصاب !استرس

دلم کلی واسه پیمان بدبخت میسوزه که من و تو رو میبینه و دلش میسوزه . مندونی که همه دارن بهمون حسودی می کنن و حسرت خوشی مونو میخورن !

نوشتنم نمیاد بابا چیکار کنم ! هیچ حس رومانتیکی هم ندارم فقط خوابم میاد نیشخند

یادم میاد 7-8 سال پیش دوستای بزرگتر از خودمو که نگاه میکردم ، به خودم می گفتم یعنی میشه منم یه روز یه دوست خوب واسه خودم داشته باشم که هر لحظه دلم نلرزه واسه از دست دادنش . حالا دارم

/ 3 نظر / 16 بازدید
afshin

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] غزلی زیبا از " شیخ بهائی " همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن "به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد که به روی نا امیدی در بسته باز کردن " [گل] پاینده باد ایران [گل] سر بزنید ... [بدرود]

نسیم

elahi asisam khodeto narahat nakon pesar jon vali khili ali bod

نسیم

خوب میشی پسرجون غصه نداره