ساعت 20 - یک   

از وقتی اومدم خونه تقریبا همش حواسم پیش تو ِ . نمی دونم چرا اینجوری شده ، شاید واسه اینِکه با تمام وجود به یکی ابراز احساسات کردم و هیچ جوره جلوی قلبم رو نگرفتم و برای اولین باره که جوابش رو گرفتم . چه زود دلم برات تنگ شده با اینکه هنوز نرفتی و مثل همه لحظه های سختم ، رو آوردم به نوشتن . اینبار جایی که غیر از خودم و خودت کسی نمی خونه . چقدر عجیب و چقدر جالب . یادمه اون قدیما ، خیلی قدیم ، یه بار که دلم شکسته بود و از زمین و زمون شاکی بودم با دوستی صحبت می کردم ، ازش پرسیدم " من چیزه زیادی نخواستم ، فقط خواستم احساسی که دارم و محبتی که ابراز می کنم ، متقابل باشه ، زیاده ؟!" و بهم گفت که آره زیاده و بیش از حد هم زیاده . چرا حس می کنم این بار فرق داره ؟! بعد از مدتها ؟ تو که نه به من چیزی گفتی نه حرف مستقیمی زدیم ؟ فقط یه اس ام اس از طرف من بود که حتی هنوز جوابش رو هم نگرفتم . این چند روز خیلی فکر کردم ، این که داری میری خیلی محک جالبیه واسه من . اینکه ببینم راست میگم ؟ حرفهایی که بهت زدم واقعا تو قلبمه ؟ وقتی نیستی نمیرم دنبال آدمهای دیگه؟ قول میدم هر چی شد بیام اینجا و بنویسم و اگه دوست داشتی بیای بخونی .

 

لینک
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ - Lonely Knight