از زور بیکاری !   

عجب وضعی شده ! از سر بیکاری تو شرکت کتاب می خونم ! حوصلم از بازی کردن هم سر رفته !چشم

بعد از حرفهای اونروز ببین کارم به جایی رسیده که باید تو خواب ببینم که بغلت میکنم ! بعد میگه چرا میری دکتر اعصاب !استرس

دلم کلی واسه پیمان بدبخت میسوزه که من و تو رو میبینه و دلش میسوزه . مندونی که همه دارن بهمون حسودی می کنن و حسرت خوشی مونو میخورن !

نوشتنم نمیاد بابا چیکار کنم ! هیچ حس رومانتیکی هم ندارم فقط خوابم میاد نیشخند

یادم میاد 7-8 سال پیش دوستای بزرگتر از خودمو که نگاه میکردم ، به خودم می گفتم یعنی میشه منم یه روز یه دوست خوب واسه خودم داشته باشم که هر لحظه دلم نلرزه واسه از دست دادنش . حالا دارم

لینک
چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - Lonely Knight