زندگی   

شنیدی میگن خوشی زده زیره دلش ؟!

الان فکر کنم الان اونجوری شدم ! آخه هرچی فکر می کنم مشکلی پیدا نمیشه .

"خانواده دور ِ هم جمع شده ،  یه کار ِ خوب دارم ، یه دوست خیلی خیلی عزیز دارم ، درسم تموم شده . دارم زندگیمو میکنم دیگه " ! ولی پس چی سر ِ جاش نیست ؟! یه چیزی کم ِ این وسط.

میدونی دیشب به چی فکر می کردم ؟! به اینکه واقعا اونقدر که تصور می کنم و ابراز می کنم برام عزیزی ؟! از اینکه بعضی وقتها حتی حوصله حرف زدن با تو رو هم ندارم خجالت می کشم. دارم همه احتمال های ممکن رو بررسی میکنم. اول از تو شروع کردم : " ازش خسته شدم ؟! دوستش ندارم ؟ اون دوستم نداره ؟! " خیر ! اینا نیست ! هنوز برام مثل روزای اول هستی ، مثل همون موقع ها تو سیالان. پیوندی که تو 4000 متری بسته شه به این راحتی ها شکسته نمیشه !

بعد رفتم سراغ کار : " ازش خسته شدم ؟ دوست ندارم کار کنم ؟ کارم زیاده ؟ " و اینام نیست ! بیشتر تفریح ِ تا کار !!

خانواده و دوستای دیگه و . . . هم نیست .

پس این خستگی و بی حوصلگی و بی انگیزگی از کجا میاد ؟! نکنه افسردگی گرفتم خودم خبر ندارم !

آخه کی میتونه به داد من برسه ؟!

 

لینک
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ - Lonely Knight